سفارش تبلیغ
صبا ویژن
blogsTemplates for your blogpersianblogpersianyahoo
[ و گفته‏اند که در روزگار خلافت عمر بن خطاب از زیور کعبه و فراوانى آن نزد وى سخن رفت ، گروهى گفتند اگر آن را به فروش رسانى و به بهایش سپاه مسلمانان را آماده گردانى ثوابش بیشتر است . کعبه را چه نیاز به زیور است ؟ عمر قصد چنین کار کرد و از امیر المؤمنین پرسید ، فرمود : ] [ قرآن بر پیامبر ( ص ) نازل گردید و مالها چهار قسم بود : مالهاى مسلمانان که آن را به سهم هر یک میان میراث بران قسمت نمود . و غنیمت جنگى که آن را بر مستحقانش توزیع فرمود . و خمس که آن را در جایى که باید نهاد . و صدقات که خدا آن را در مصرفهاى معین قرار داد . در آن روز کعبه زیور داشت و خدا آن را بدان حال که بود گذاشت . آن را از روى فراموشى رها ننمود و جایش بر خدا پوشیده نبود . تو نیز آن را در جایى بنه که خدا و پیامبر او مقرر فرمود . [ عمر گفت اگر تو نبودى رسوا مى‏شدیم و زیور را به حال خود گذارد . ] [نهج البلاغه]
حرفهای دل شیطان

  نویسنده: شیطان  
 

سلام ...

من شیطانم . آره شیطان !!! عجیبه ؟؟؟

خب راستش منم از اول که این جوری نبودم اما به خاطر یه سری مسایل شیطان شدم . ...

ممکنه بعدا این مسایل رو بگم ممکنه نگم !!! به هر حال فرقی نمی کنه مهم اینه که من الان شیطانم .

اینجا از همه چی می گم ... از خودم ... از زندگی ... از کسایی که می شناسم ... از کسایی که نمی شناسم ... شعر ... داستان ... عکس ...

شاید یه روز حال کردم و راجع به شیطان شدنم گفتم ... شایدم هیچ وقت هیچی نگم ... احتمالش مساویه ...

من شیطانم ... یه شیطان واقعی ...

حالم از آدما به هم می خوره ... البته بی انصافیه که بگم از همه آدما ... واقعا آدم خوبم هست ... ولی سخت پیدا می شه ... اگرم پیدا شه به ما نگاه نمی کنه که ... میره سراغ یکی مثل خودش ...

می دونین چیه ؟؟؟ من رفیق زیاد دارم ... از هر جا ... از هر مدل ... از هر جنسیت ... همشونم کلی مشکل دارن ... منم با اینکه از آدما بدم میاد سعی می کنم تا جایی که بتونم کمکشون کنم ... اما الان ... خودم یه مشکل خیلی بزرگ دارم ... اونم اینه که یه نفر از من کمک می خواد و من نمیتونم بهش کمک کنم ... نه اینکه نخوام ... نه ... معلومه که می خوام ... اما نمی دونم چه جوری ... آخه یه کم واسم تازگی داره ... تا حالا از این مدل مشکلا حل نکردم ...

ادامه حرفای دلم...

 
   
سه شنبه 86 اسفند 14 ساعت 10:0 عصر

  نویسنده: شیطان  
 

دوست دارم خنده هایت را نفس های رهایت را 
اسمان روشنت را صبح های با صفایت را
عشق چیزی نیست جز بارانی از غم پشت یک لبخند
تا که هر کس افتابی حس کند حال و هوایت را
اعتمادی نیست هرگز خاک را یک روز می بینی
باد هم گم می کند بر ماسه و شن رد پایت را

 

پ.ن. این شعرو یه نفر گفته به نام س ... که دلم واسش خیلی تنگ شده ...


 
   
چهارشنبه 86 فروردین 1 ساعت 12:0 صبح

<      1   2      
لیست کل یادداشت های این وبلاگ
  تعطیل شد ...
عادلانه است ... نه ؟؟؟
شام امشب ... !!!
عدالت ؟؟؟ ...
[عناوین آرشیوشده]
 
پارسی بلاگ

خانه مدیریت شناسنامه ایمیل
پیوندهای روزانه

24178: کل بازدید

14 :بازدید امروز

6 :بازدید دیروز

 RSS 

 
آرشیو
 
درباره خودم
 
لوگوی خودم
حرفهای دل شیطان
 
 
 
حضور و غیاب
 
اشتراک